یونایتد فنز، وبسایت هواداری تیم منچستریونایتد

0
یونایتدفنز دیوار افتخار یک نسل از فوتبال؛ دیواری از جنس غرور، عشق و افتخار

دیوار افتخار یک نسل از فوتبال؛ دیواری از جنس غرور، عشق و افتخار

کد خبر : 5121  |   زمان ارسال : پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸  |   نویسنده : فرشاد رضایی  |   بازدید : 276
دیوار افتخار یک نسل از فوتبال؛ دیواری از جنس غرور، عشق و افتخار
دیواری به بلندای تاریخ شیاطین.
دیواری از جنس بلور، عشق و وقار.
چه خوب بود تجربه درک آن روزها و تجربه دیدن لباس سرخ این ستاره‌ها

 

یونایتد فنر-  درست در روزهایی که همه چیز گره می‌خورد، از جای همیشگی‌اش روی آن نیمکت جادویی منچستر بلند می‌شد، گرم‌کن خود را درمی‌آورد و لباس رزم بر تن می‌کرد. لباسی که شماره 20 بر پشتش نقش بسته بود. دستورات فرگی را دانه به دانه اجرا می‌کرد چنان که گویی قطعه همیشگی و پایانی پازل سر آلکس بود. دیگر کسی را با نامش نمیشناخت، لقبی برایش برزیده بودند، شایسته و پر از معنا و مفهوم: «ذخیره طلایی». می‌آمد و گره بازی را باز می‌کرد و ساکت و آرام سرجایش می‌نشست. نه اعتراض می‌کرد و نه هم خمی به ابرو می آورد که چرا فیکس و ثابت نیستم، انگار خودش هم بدش نمی‌آمد از لقب ذخیره طلایی و آن گل‌های عموماً فرگی تایمش.

آنقدر روی نیمکت نشست و خو گرفت تا گرد پیری بر چهره‌اش نشست، میخی بر دیوار کوبید و کفش هایش را آویخت. بی سر و صدا و در همان سکون و سکوت همیشگی‌اش. سال‌ها بعد رفتنش، پدر هم رفت و منچستر بزرگ را رها کرد برای ناپدری‌های نامهربان. مهر پدر اما کجا و ناپدری کجا. سیاست و فلسفه پدر کجا و از ناپدری کجا. یکی عشق را در درون فرزند و در رهایی بال و پرش می‌بیند و دیگری زنجیری به پاهای فرزند می‌بندند و منچستر شده بود همان فرزندخوانده مظلوم و بی‌کس.

نام های بزرگی مثل فن‌خال و مورینیو راه به جایی نبردند و نیمکت داغ یونایتد به آنها وفا نکرد. بازیکی از جایش بلند شد، لباس رزم بر تن کرده و وارد میدان شده، رقبا را به چالش می‌کشد و یکی یکی از دمِ تیغ می‌گذراند. نامش آشناست گرچه پیراهن همیشگی‌اش با آن شماره 20 آشنا را بر تن ندارد اما اوست خودش است، همان «ذخیره طلایی».

ذخیره طلایی این بار برای نیمکت منچستر آمده است. دیگر عزم به میدان رفتن و شوت و گل‌های طلایی ندارد. عزمش بازگرداندن روزهای خوش به شیاطین سرخ است. این بار این نیمکت را محکم بچسب، پسرک محجوب و محبوب اولدترافورد، شیطانِ سر به زیر و همیشه بیست. شاهزاده‌ای که هیچکس نتوانست او را از تخت پادشاهی قلب میلیون‌ها عاشق، به زیر بکشد؛ حتی خود پادشاهی مثل سر آلکس کبیر.

 

وقتی برای اولین بار دیدمش، عاشقش شدم و تمام. دل را باختم و دیده را هم. کاتی که به توپ می‌داد، تا ژرفای وجودمان می‌رفت و چونان پیکانِ کمانِ رابین هود، قلب‌مان را نشانه می‌گرفت. وقتی سیمئونه‌ی مکّار خودش را زمین زد و کیم میلتون نیلسون، آن دانمارکیِ قدبلندِ منحوس، کارت سرخش را درآورد زیر پایم خالی شد و آسمان بر سرم خراب شد. رسانه‌های بی‌رحم انگلیسی تا توانستند او را در منگنه تیترهای خویش قرار دادند اما درست سر بزنگاه اوج گرفت.

ردپایش را در سه گانه 99 برجای گذاشت. گرچه گل فوق‌العاده‌اش به سیمن در نیمه نهایی FA CUP در سایه گلِ قرنِ فوتبالِ انگلیس با آن حرکت زیگزاگیِ چشم‌نوازِ گیگزی قرار گرفت ولی گلش به تاتنهام در آخرین بازی فصل جزیره آغاز کامبک بود و با آن چیپ فوق‌العاده اندی کول تکمیل شد. کرنرهای ارسالی‌اش در نیوکمپ که دلیلی شد بر یک عمر فخرفروشی ما به رقبا و تکمیل رویای سه گانه.

وقتی یونانی‌ها در حال بر بادسپردن رویای جام جهانی 2002 برای انگلیسی‌ها بودند در خانه در همان تئاتر رویاها، ضربه آزادی نواخت و ژرمن‌ها را روانه پلی‌آف کرد. بر خلاف 98 این بار پخته‌تر شده بود، با بازوبند کاپیتانی به جام آمد و دست تقدیر او را برای سومین بار بعد از جام 98 (دو بار منچستر-اینتر در یک چهارم لیگ قهرمانان 99) برابر سیمئونه قرار داد. کولینا پنالتی گرفت و او با تمام قدرت توپ را به قعر دروازه فرستاد و فریادش شد فریادمان و با ما شد آسمان هم همزبان. وقتی رویای فینالِ اروپاییِ اولدترافورد کنج دلمان غَنج میرفت، سر آلکس او را به نیمکت تبعید کرد و ما مقهور رونالدوی اورجینال و بارتزِ ناآماده شدیم. آمد و نتیجه سه بر دو با چهار بر سه عوض شد ولی برای کامبک کافی نبود. ضربه آزادش زیر طاقِ دروازه کاسیاس هنوز کیف‌مان را کوک می‌کند.

وقتی رفت، اشک ریختم، در باورم نمی‌گنجید که هفتِ موطلایی‌مان، خانه را ترک کرده و دیگر نمی‌توانم دلربایی‌اش را ببینم و دیگر نباید منتظر ضربات آزاد باشم، کل جزیره راحت شد از دستِ پایِ راستِ رشک برانگیزش. برای بازگشت دوباره‌اش، چندسال صبر کردم. در لباس میلان بود و غریبانه بازگشت، اما شاهانه مورد استقبال قرار گرفت، باورم نمی‌شد او روزی در لباس رقیب بیاید و باز دلبری کند برای ما و من باز اشک ریختم.

و وقتی اشک‌هایش بر دوش ستاره‌های پاریسی و در «پارک دو پرانس» جاری شد، آتشی بر دلم افتاد از این همه غربت. مگر نگفته‌اند که هر رفتنی، آمدنی دارد؟ و هر بدرودی، یک سلام شیرین‌تر در پی خواهد آورد؟ مگر باد صبا صدای زجّه های قلب میلیون‌ها یعقوب و زلیخا از عشقِ یوسف را نشنیده بود که رایحه خوشش را به اولدترافورد نرساند؟ و او مجبور به خداحافظی در غربت شد!  شیطانِ سر به زیر و هفت پوشِ موطلایی که خشمِ پدر ابرویش را شکافت اما خمی به ابرو نیاورد، سرش را پایین انداخت و به امید بازگشتی به شیرینی کامبک نیوکمپ، خانه را ترک کرد ولی افسوس که آخرین و رویایی‌ترین کامبک هرگز رقم نخورد. گرچه به عنوان مهمان آمد و نه در قامت یک سرباز.

و چه شب‌هایی که چشم انتظار روزنامه‌های صبح بودیم تا شاید فرجی شود و خبری خوش بیاید تا روزنامه ها تیتر بزنند «صاحب هفتِ رویاییِ یونایتد به خانه بازگشت».

ارسالی کاربر یونایتد فنر: موسی رفیع‌زاده


برای ارسال نظر وارد شوید. وارد شوید ثبت نام کنید
تبلیغ تبلیغ
افتخارات باشگاه